خوشحالم ک هوامو داره
خوشحالم ک کنارمه
خوشحالم ک منو زنش میدونه
مامان بچه هاش
با تمام اتفاقات بدی ک واسمون افتاد
اما باز هم
خوبیم با هم
و همو ب اندازه ی دنیا دوست داریم
و چقدر خوشبختم کنارش
خداروشکر ...
خداکنه اونم خوشبخت بشه کنارمن
بیش از حد میخوامش
و عاشقشم
خداکنه زودتر بهم برسیم
عشقم بهم گفته درکش کنم

ادامه مطلب  

Translator  

سلام
امشب در نقش مترجم ظاهر شدم.
یه زوج ایتالیایی توی تهران گم شده بودند و اتفاقات پشت سر هم ردیف شدند که کارشون به من افتاد...
و تا تونستم بهشون حس امینت دادم و تا حدی که تونستم راهنمایی شون کردم  .
همه ی خانواده سهیم بودند و این برای من خیلی جالب بود.
احتمالا فردا یا فرداها این رابطه ادامه داشته باشه. و این بهم یه حس خوب میده.
خوشحالم که تونستم خیلی خوب و مسلط از پسش بر بیام.
خوشحالم واقعا...
الهی شکر
یه کار خوب ;)

ادامه مطلب  

پروژه  

میدونم ک خوب نیس این حسو داشته باشم
میدونم ک این حسم نو پاس
میدونم ک وجودمم نمیخاد این حس درش باشه
میدونمم ک حسم منطقی نیس 
اینم میدونم ک درشان من نیس این احساسات
و ارزش من بی نهایت بیشترازاینه
مهم تر از همه اینو میدونم ک میتونم از پسش بربیام چون میخوام
پس تمام تلاشمو میکنم تا باهاش بجنگم
تا به خودم و ب دیگران آسیب نرسونه
خوشحالم ک نسبت ب مسئلم اگاهی دارم
خوشحالم ک انکارش نمیکنم
خوبه...ن عالیه
پ ن:خدایم!کمکم میکنی:)
پ ن2:خودم جان !ب کمک تو هم نیاز

ادامه مطلب  

 

نوشته های نیکولا را که می خوانم دلم می گیرد. یک زمانی من هم فکر می کردم می توانم نیکولا بشوم، یا نیکولاوار بنویسم. یک زمانی فکر می کردم خیلی چیزها می توانم بشوم، خیلی چیزها می توانم داشته باشم.
هر انتخابی که می کنیم، خیلی از راه ها را برای خودمان می بندیم. مدت هاست همین باعث شده از انتخاب کردن بترسم. می ترسم از راههایی که بر روی خودم می بندم. شاید خیلی بیشتر می ترسم از راههایی که بر روی خودم باز می کنم. به هر حال، قبل از هر کاری خیلی فکر می کنم، کر

ادامه مطلب  

 

حالم اصلا تعریفی نیس توراه برگشت از تبریزم نیلو کنارمه فکر ایدین باز رفته تومخم خدایااااا واسه زهرا خوشحالم بابای پرنیان رفت منسوله میخاد باهاش برم شیراز دوس دارم اما ....خدایا فردا کلی دارم کاش همه چی حل شه صب با فرا حرف زدم خابگاه همیشگی.نبود ...

ادامه مطلب  

 

امروز اتفاق بدی افتاد برای من!
خیلی بد بود گریه کردم هق هق کنان!
خوشحالم دوستای دبیرستانم هستن حمیده کتی!
داریم فرکانس میفرستیم!:))هه هه!
خدایا به امید تو
حالم الان بهتر  ِ ولی بعدا نیاز به این داره که ضعف هامو اصلاح کنم
یادم باشه زود داغ نکنم
خواهش سحر این موردو بفهم و یاد بگیر!:(
فعلا برم....

ادامه مطلب  

400 و سی و دو "امیدوار"  

هم چنان امیدوار, ضمن اینکه حرفای ثمین اینقدر قشنگ بود که اصلا دلم نمیاد بهش اعتماد نکنم..., خوشحالم که ضبط کردم حرفارو, حالا هی هر از چند گاهی میزنم صداشو میشنوم روحیه میگیرم...
یه راه در رو هم پیدا کردم مخصوص درس نخون هاییِ مثه خودم :))
تزِ ارشد هم که قراره حسابداری سبز باشه :)
 

ادامه مطلب  

ردپایت  

بعضی وقتا که به خودت نگاه می کنی میبینی 
یه جایی یه گوشه از ناکجا اباد دلت یه ردپا از دوست داشتنی دور
هنوز به جا مونده (البته نه دوست داشتن مذکر)
 
 
پ.ن: باورم نمیشه اینقدر تغییر کردی و خیلی خوشحالم از این تغییرات 
و نمیدونی بعد از ۴ سال هنوزم برام بهترینی با همه گذشته گندی که داشتیم..

ادامه مطلب  

سرم شلوغه  

 
اینروزها سرم خیلی شلوغه نمیدونم چه جوریه که یا مهمون دارم یا مهمونی میریم یا یه برنامه ای از یه گوشه کنار در میاد که به هر حال همه اش در بدو بدو هستم و اینطور که معلومه تا فردای یلدا هم همین برنامه ادامه داره. کاش هرچه زودتر این چند روز هم بیاد بره و دوباره خودم باشم و کتاب صوتی توی گوشم و پیاده روی های بسیار بسیار طولانی. 
دیروز کمی وبگردی هم داشتم دیدن اعضا فعال در بلاگفا خوشحالم می کنه فرقی نمی کنه این اعضا از دوستان قدیمی باشند یا ناشناس ه

ادامه مطلب  

حکمت‌های نوین (2)  

جمله‌ای در فضای مجازی منتشر شده است که می‌گوید:  
 «برخورد منو با شخصیتم اشتباه نگیر...شخصیت من اونیه که هستم...ولی برخورد من بستگی به این داره که تو چه جور آدمی هستی!» 
طبق این جمله‌ی گوهربار، اگر مخاطب بگوید: «سلام. خوبید؟ خیلی خیلی خوشحالم که می‌بینمتون آقا/خانم فلانی ...» ایشان هم جواب خواهد داد: «سلام آقا/خانم فلانی. چقدر خوشحالم که شما رو دوباره می بینم ...» 
 اما اگر مخاطب بگوید (با عرض پوزش از خوانندگان محترم): «چطوری نکبت؟!...» ایشان هم

ادامه مطلب  

 

 
یکی یکی توصیه کردن برو پیش فلانی برای روان کاوی.
هربار خواستم شماره مطبشو بگیرم ،نشد
و
خوشحالم از اینکه نرفتم.
او هنوز با دفاع های خودش ، با خشمش کنار نیامده است.
در بعضی انتخاب ها نهفتگی بالا لازم است.
نهفتگی ِ پایین برای پیشرفت
نهفتگی بالا برای انتخاب 
 
 

ادامه مطلب  

65  

بعد از مدت ها...خداروشکر همه چی خوبه. فصل جدیدی توی زندگیم در حال شروع شدنه...هم برای رابطه هام هم روند زندگیم...
به تازگی شرایطی پیش اومد که بهم ثابت شد من بزرگ و با تجربه شدم و با گذشته ام خیلی فرق کردم و از این بابت خیلی خوشحالم!
خدایا برای همه چی ازت ممنونم و مثل همیشه هوام رو داشته باش...
کیوان جان ازت ممنونم که همیشه کنارم هستی

ادامه مطلب  

پایان  

یه حال خوشی دارم/ بالاخره تموم شد این درس و دانشگاه و الان من یک انسان آزادم!!!!!!!! بسیار خوشنود و خوشبخت! مرسی استاد دمت گرم! واقعا اون نوزده و هفتاد و پنج خستگی این شیش هفت ماه کار روی پایان نامه رو رفع کرد خیلی خوشحالم و وایییییی من برم شیرینی بخرم

ادامه مطلب  

...  

عزیزم نمیدونی چقدر داتنگتم .خوشحالم که فردا ماموریتت تموم میشه و برمیگردی ایران .عزیزم هر چه زمان میگذره به زیبایی های انتظار بیشتر پی میبرم و این حس  قشنگ رو مدیون تو هستم .
 
میخوام بدونی که تو برای من فقط یه عشق و ی دوست داشتن نیستی تو برای من فداکار ترین مردی هستی که تا حالا دیدم  و این برای من باعت افتخاره
تو بزرگ مرد من هستی
دوست دارم SilenT من 

ادامه مطلب  

1  

دیروز رو روزه گرفتم، امروز صبح با ترس و لرز فراوون رفتم رو ترازو، 82،8. نمیدونم چرا دیدنش بهم انگیزه ی خوبی داد، خودم رو بالای 86 تصور کرده بودم!!! و ترازو خوشحالم کرد.
من قوی ادامه میدم، اخرین وزنی که دیدم 80 بود، به زودی باز بهش میرسم، الهی به امید تو

ادامه مطلب  

نمیدونم ..  

باز نمیدونم چم شده که باهاش خوب شدم ... برم پی درسم .. خوشحالم که بدنم داره به درس خوندن واکنش مثبت نشون میده .. خیلی زندگی مسخره ایه که دوستای واقعیتو باید با آنلاین نشدن پیدا کنی ..خیلی خیلی مسخرست .. مگه فاطی و محبوب و نرجسی که هی یادش میره سراغ آدمو بگیرن چشونه؟؟؟؟؟؟ هیچی والا ! همینا عشق و زندگی آدمن !!!!!!  یا خونواده آدم ؟؟؟؟؟؟؟؟ هیچی بخدا! فقط آن بشی یا نشی هستن ؛ تنها عیبشون همینه!!!!!!

ادامه مطلب  

272  

اولش حرصت میگیره ازینکه این همه آدم تو کارات دخالت میکنن 
بعد که بیشتر فک میکنی میبینی چقد خوب بودی و خوب بودن که کلی آدم دور و برت داری که نگرانتن و میخوان که مواظبت باشن :)) 
کلی خوشحالم ازینکه فامیلایی دارم که نگرانم میشن و راه درست و غلطو نشونم میدن 
حتی بهتر ز زاون میدونین چی هست ؟ 
اینکه آدمی که هنوز دوسال نشده به جمع فامیلا اضافه شده ولی اونقد صمیمیت بینمون بوده که با وجود فاصله ی جغرافیاییش هرطور شده با من ارتباط برقرار میکنه تا راهنما

ادامه مطلب  

رضایت  

منتظرم. منتظر یک اتفاق. خوبم
وقتی یک نگاه کلی به زندگیم می اندازم ,می بینم که همه چی عالیه و اوضاع مرتبه 
دروغ نگم از خودم وتلاش هام راضیم, سعیم را می کنم با توکل به خدای مهربان درست وسالم زندگی کنم و به اهداف علمیم برسم ,راستش به سرم زده برم برای دکترا ,خیلی خوشحالم برای مسیری که انتخاب کردم ورفتم 
شکر خدا خیلی وقتها خسته شدم وخودم را سرزنش کردم اما با همه این اوصاف راصیم 
راستش ته دلم یک دختر کوچولو می خواهد ...

ادامه مطلب  

65  

روز دانشجو پاشی بری بیمارستان جلو مادر مریض تخلیه اطلاعاتیت کنن
کلا پودرت کنن جلو همه
از اون ور بچه گریه کنه نذاره علائم حیاتیشو بگیری جلو استیشن وجودتو ببرن زیر خط شعور
استاد عزیز با تمام احترامی ک برات قائلم باید بگم واقعا خوشحالم ک فقط ی هفته از این 6 هفته ی کوفتی مونده و با این کارات فقط ثابت کردی ک توو دوران دانشجویی خیلی خورد شدی و غروری برات نمونده
ـــــــــــــــــ
از کل دوران دانشجویی فقط سر درد ،واریس پا، زخم معده اش برا ما موند
رو

ادامه مطلب  

دو هفته..  

دوهفته شد که دوم آوردم با دلتنگی با درد و قهر و ناراحتی یا هر چیز دیگه،اما امشب خیلی دلم تنگه خیلی کاش دلی نداشتم.
هر وقت چیزی خوشحالم میکرد اولین نفر تو بودی که باخبر میشدی برای همین منم خوشحالیم دوبرابر میشد یا واقعی تر میبود،یجور امیدی برام بود که یکم خوشی همه درد و قصه و ناراحتیم رو برطرف میکرد حداقل میتونستم کمی از این همه فکر خلاص شم اما حالا...
اما اینطور بهتره چون همه غم و ناراحتیم مال خودم میشه دیگه نیاز نیست نگران این باشم که کسی درک

ادامه مطلب  

بالاخره تمومش میکنم  

واااااااااااااااایی
اینقدر خوشحالم که حد نداره
کار نیمه تمومم و بالاخره بعد 4 سال میتونم تموم کنم
بخاطر اون چالش مسخره تو یسری گروه های تلگرام رفته بودم
از همشون لفت داده بودم جز یکی 
خلاصه تو اون گروه یه آدم خاص و شناختم
فهمیدم هکر بود و میخواست گوشی رو هک کنه ولی خب درجا میگفتم بهش بلاک میکرد من چند ساله دنبال همچین آدمی بودم 
چون این آدما دوست ندارن شناسایی بشن بخاطر همین پله پله خواستم برم جلو 
میدونستم 
ولی میخواستم پله پله برم جلو
آخر

ادامه مطلب  

طبیعت و تربیت  

 
دوستم کاملا هدفمند با من رفتار می کند
و
ای کاش آن روز آنگونه مهربان نبود
اگرچه آن مهربانی برای دیگری بود نه من.
هیچ وقت حس خوبی ندارم
خوشحالم که دیدار در حد سالی دو باراست
وگرنه چقدر دچار سرگیجه می شدم!
آن دیگری هم با او هم خونی دارد
و
ژنتیک چنان پُر رنگ خودنمایی می کند
که نیاز به پژوهش های دقیق علمی نیست!
به ناچار و علی رغم میل باطنی مجبور شدم بگویم
چقدر " بی انعطافی فلانی".
این خویشاوندی صفات بارزی دارد از آن جمله:
خود رای بودن، خودخواهی ، خوش

ادامه مطلب  

سنگین است ...  

برایم عشق آورده اند از همان عشق های دست نخورده ی نابی که در هیچ دکان بقالیی پیدا نمیشود در صندوقچه کهنه ایست که درش را از آن قفل قدیمی هایی که با سنجاق سر باز میشد مهر موم کرده اند گفتند این امان توست بازش نکن فقط امانت است تا بیاییم بهت بگوییم چه میشود امانت سنگینیست روی قفسه ی سنگینی میکند گاهی خوشحالم گاهی غمگین صاحب این امانت کیست اصلا پیش خودم میماند یا قرار است این امانت بین منو کسی تقسیم شود میگفت تو خودت خواستی من چه خواستم ؟؟ خواستم ع

ادامه مطلب  

هر شب تنهایی  

امشب یکدفعه حال بابام بد شد ...
فشارش رفت بالا .... رسیده بود نزدیک به بیست
بردمش درمانگاه .... ولی ای امان از بی پولی
خجالت کشیدم یعنی روم نشد به بابام بگم پول ندارم ... دلم نمیخواست وقتی با من میاد بیرون دست کنه توی جیبش ..... غیرتم اجازه نداد بذارم پول رو خودش حساب کنه
خودمو تکوندم ... هر چه داشتم و نداشتم رو دادم برای پول ویزیت . دکتر . تزریق آمپول و دارو هاش ......
پولام تموم شد ولی خب خوشحالم که به لطف خدا سر شکسته نشدم ....
حالا چیکار میتونم بکنم ؟
خودمم

ادامه مطلب  

16.برم خونه یا نرم ؟  

خب کلاسا تقریبا تموم شده دیگه...من که درس خوندنو شروع کردم حالا ی برنامه ریزیه خوب میخاد با ی کم تلاش...البته ی کم بیشتر از ی کم....
بعدش اینکه ایشالا چهارشنبه بعد از امتحان آز بتن میرم خونه...دلم واسه همه تنگ شده...
از ی طرفی ام دوسدارم بمونم چون درس دارمو اینجا خلوته...سکوتشو دوسدارم..
از ی طرفی ام دلم برای خونه تنگ شده و تولده عشقمه....آبجی نرگسمو میگم....
از ی طرفم این راه لعنتی خسته کنندس....هوفففف
نمیدونم چیکار کنم حالا فردا ی تصمیمی میگیرم....احتمال

ادامه مطلب  

دیدار عاشقانه پاییزی  

 
صبح که بیدار شدم خیلی خسته و شلخته بودم.چون قرار نبود عشقمو ببینم لزومی هم نداشت خوشگل باشم...ساعت 3 با عشقدونی چت میکردیم که یهو گفت میخواد بیاد ببینتم...هووول شدم...خوشحالم شدم......دوستام گفتن خوشگل کن....رفتم ایینه رو نگا کردم دیدم چقد نامرتبم ولی برام مهم نبود.یه رژ زدم و وسایلامو جمع کردم برم.....همه شوکه شدن...گفتم بخدا عشقم منو نا مرتب تر ازینم دیده ....دوستم گفت اشتباه نکنننن زشت باشی و ژیگول نکنی ولت میکنه......گفتم هههههههه تو عشق منو نمیشناس

ادامه مطلب  

79  

خدایا نمیدونم اینا بھونه حساب میشه یا نه . اما انقدہ فکرم درگیه که ھیچ حوصله و تمرکزی برای درس ندارم . زیاد میخوابم. خودمو زدم به بیخیالی . بی انگیزہ شدم .
خدایا صبر میکنم . صبر میکنم و منتظر ھمون وعدہ ای که به صابرینت دادی میمونم . ھمون وعدہ ای که گفتی راست بگو آبروی کسی رو نبر. نمیگم خوبم ولی خودت میدونی از یه جایی به بعد سعی کردم که بد نباشم .
خدایا روزام سخت شدہ . فکرم زیاد شدہ و شونه ھام سنگین . خدایا جز تو ھیچکی پناھم نیست . جز تو نگفتم به کسی راز

ادامه مطلب  

بلاخره آن اتفاق خوب افتاد(1)  

شاید ناشکری باشد اگ بخاهم غر بزنم ک کاش عکسهای بیشتری از من توی داوری قبول میشد.کاش عکسی ک برایش توی سرمای هفته پیش غصه خوردم و کلی حرف پشتش نشسته بود را بخاطر دلایل الکی الکی رد نمیکردند.کاش عکسی ک پشتش غم از دست رفتن سربازهای توی جبهه و پادگان بود را رد نمیکردند.اما خب ناشکری نباید کرد.وقتی دقیقن عکسی ک میدانی از غربال داوری رد نمیشود اما اشک میگذارد توی چشمهاشان و خوب فهمیدند حرفم چ بود و خوب فهمیدند همه همه حرفم روی همان لکه خونی بود ک خاس

ادامه مطلب  

خوشحالم که دارمت  

نفسم 2مهر95 بهترین روز زندگیم بود من و تو و کلی مهمون با تور عقدخیلی دوستتدارم خیلی بیشتر از اونکه فکرشو بکنی . اقامت رایگان توی هتل خزرآباد ساری بهترین هدیه ای بود که بهم دادی. دلم میخاد همیشه این روزای خوب و خوش تکرار بشن. دلم میخاد همیشه مثل اون روز شاد باشیمخیلی دوستتدارم ... بینهاااااااااااااااااااایت

ادامه مطلب  

اندر احوالات ناگفته هایی که باز هم ناگفته میمانند و تنها چشمه ای از آنها بروز میکند :دی  

میدونی ری، امیر بهترین کارو کرد. شاید بهتر از اون نمیشد بود. حقیقت اینه که با توجه به شرایط و روابط نمیشد که ما مث یه دختر پسر عادی با هم باشیم. و البته، اونم اینو نمیخواست. ری من اونموقعا هیچی نبودم. نمیگم هیچی مطلق، اما نسبت به الان هیچی نداشتم. نمیدونم چطور میتونست منو دوست داشته باشه. به نظرم در کل، نمیتونست کار دیگه ای بکنه. نمیتونست چیزی بگه چون مسلمن اونموقع من آدم بالغی نبودم. میتونست منو خر کنه، اما این کارو نکرد. حقیقت اینه که من تازه ج

ادامه مطلب  

زر  

 
فردا ساعت پنج و نیم یه جلسه ی مهم دارم
اون ساعت اوج ترافیکه و متاسفانه ماشینم ندارم
یه مقنعه ی طوسی خریدم که براش ذوق دارم
با لنزای طوسیم ست میشه 
فردا باید زنگ بزنم آموزشگاه
نزدیک دو تومن بهم بدهکارن و اصلا هم به روی خودشون نمیارن
به خاطر رقصیدن زیاد کمرم درد گرفته
صبح چند تا سیگار میکشم 
دلم برای هاتف تنگ شده ولی میترسم زنگ بزنم وقت نداشته باشه حرف بزنیم و بهم بر بخوره ، بنابر این صبر میکنم ببینم خودش چه میکنه 
قدیما وقتی دلم براش تنگ میشد

ادامه مطلب  

این چنین گرم و روشن و دلپذیر  

حالم خوب است.. اتفاق خاصی نیوفتاده و وبلاگم را هم  عوض نکرده ام...ننوشتنم دلیل پر مشغله بودن این روز های طولانی ام است
خوشحالم از خودم که حالا بعد چندین و چند ماه روز هایی را دارم که حتی ثانیه ای هم به ذهنم نمی آید.. میدانید این جا تنها جایی است که میتوانم تظاهر به قوی بودن نکنم.. که وقتی دوستی  حالم را میپرسد نگویم ان رابطه احمقانه را خیلی وقت پیش تمام کرده ام و اصلا حتی به او  فکر نمیکنم و من خیلی خفن و فلان و بهمانم..این جا برای دل تنگی ام اشک ریخ

ادامه مطلب  

مثل لحظه مرگ بد ناگهاني !  

قصه دیگه ای شروع شد ..
دیشب قرار دورهمی داشتیم چهارتایی و من دیر رسیدم و محم.د اومد پیدام كرد و نشستیم و گپی زدیم و خوب بود ......
همه چیز خوب بود ... عادی بود ...
زیادی تیكه مینداختم به دو تا نر ها ! زهره هم همكاری میكرد .. اونام خوششون نمیومد و ب شوخی رد میكردیم .. ولی همش چشم بود در برابر چشم ! میگفتن فلان دختر من میگفتم شماها كه كیس نیستین ما با شما اومدیم بیرون !
فقط حسهای من باقی موندن ... حس اینكه انگولك میكنم و بعد میكشم كنار، .. ضایعش میكنم و انتظار د

ادامه مطلب  

مثل هذیان دم مرگ  

هفته ی آینده دو تا امتحان سخت دارم با منبع زیاد. خیلی زیاد.. و خب ..
راستش وقتی که تصمیم دارم درس بخوانم و مغزم مدام می پرد و از پسش بر نمی آیم شانه های خودم را محکم می گیرم، زل می زنم تو چشم هایم و محکم می گویم: برو یک چیزی که دوست داری را ببین، یا بشنو، یا بخور یا هرچی.. بعد بیا و این لعنتی را تمام کن. و امشب بالأخره نوبت فیلم بوی عیدی خواندن فرهاد توی کنسترش رسید. مثل هربار نفسم را حبس کردم تا برسد به "بوی گل ِ.." و با او نفسم را رها کردم "..محمدی که خش

ادامه مطلب  

مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد  

روزهای شیرین کنار خانواده بودن یکی پس از دیگری داره میگذره و شمارش معکوس برای برگشتن به امریکا شروع شده. بیست روز واقعا مدت کمی هست برای کنار عزیزان بودن. مخصوصا اینکه به شدت سرما خوردم و بیشترین تایم رو توی خونه گذروندم و البته فامیل و دوستانم لطف کردن اومدن خونه دیدن من! خوشحالم که خدا خواست که پیش خانواده م باشم. پدر و مادرم خیلی دلشون گرم و شاد شد که اومدم. اونها فکر میکردند ممکنه من بخوام دیر به دیر بیام به دیدنشون و حالا که فهمیدن دوباره

ادامه مطلب  

چقدر ديره و چقدر زود !  

]چقدر دیره و چقدر زود !
یك هفته چقدر میتونه كم باشه وقتی قراره تبدیل به یه ادم دلتنگ بشی ...
و میتونه زیاد باشه وقتی حس میكنی، طرف سرش جایی گرمه !
.....
 خیلی ساده همه چی تموم شد ! یك ماه طول كشید سرجمع !
هما راست میگه ... میگه نقطه صفر و یكت خیلی نزدیكه. یا باید تموم كنی یا باید تكلیف رابطه رو بدونی .. ولی گاهی باید هیچ كاری نكرد و فقط زمان داد !
و ذهنم یك خائن بزرگه !
وقتی خوشی حس میكنی این مناسب ترین مذكر دنیاست و وقتی شك بهت رو میاره فك میكنی خطرناكترین

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1